قطار آرام از ایستگاه پورتو دور می شد. پشت پنجره نشسته بودم و چمدانم، روبهرو، بیصدا به صندلی تکیه داده بود. دشتهای سبز وخانه های روستایی با سقفهای قرمز و نارنجی، مثل نقاشیهای ساد و بی ریا کودکیام، از جلو چشمانم میگذشتند. بی صبرانه منتظر دیدار دونا لیندا و گردش در شهر بارسلوش بودم.
سفر یکروزهای پیش رو داشتم و شوقم دوچندان بود؛ هم به خاطر مقصد ، بارسلوش؛ زادگاه خروسهای رنگین پرتغال، و هم دیدار با دونا لیندا؛ زنی که بودنش پر از شادی و داستان است.
چمدانم نیمهپر بود؛ تنها ضروری های سفری یک روزه و ترمهای دستدوز ایرانی، هدیهای برای دونا لیندا در آن بود. او دعوتم کرده بود به خانهاش؛ گفته بود با اتوبوس بروم چون ایستگاه اتوبوس نزدیک خانهاش است، و خودش پیاده به استقبالم خواهد آمد. اما من نمی خواستم او را به زحمت بیاندازم مستقیم به جلو در منزلش رفتم. قرارمان ساعت یک ظهر بود.
هوا کمی خنک و زمستانی بود، با آفتابی نیمهجان. چند دقیقه مانده به ساعت یک، زنگ خانه را زدم. از پشت آیفون گفت:«الان میآیم پایین.»
و درست رأس ساعت، با قدمهایی مطمئن، جلو در ظاهر شد. وقتشناسیاش قاعدهای نانوشته بود که هرگز نمیشکست.
لبخندش از همان دور پیش از خودش رسید. موهای سفیدش زیر آفتاب میدرخشید، مثل پرهای نقرهای پرندهای کمیاب، و این درخشش با سفیدی دندانهایش هماهنگی دلنشینی داشت.
تا چشمش به چمدانم افتاد، بیمقدمه و شمرده گفت: «بیا برویم بالا عزیزم… چمدانت را بگذار توی خانه، آبی بنوشیم، بعد میرویم.»
میدانست زبان پرتغالیام روان نیست، پس آرام و ساده حرف میزد. وقتی او را “معلم” خطاب میکردم، لبخندش پهنتر میشد.
پلهها را بالا رفتیم. آسانسوری در کار نبود. او پیشاپیش، آهسته، و من در پیاش. میلهای کنار پله ها نصب کرده بودند که بالا رفتن را برایش آسان و مطمئن تر میکرد. در پاگرد طبقه اول روبهروی در سمت چپ ایستاد. کلید را آرام در قفل چرخاند و در را گشود. خانهای کوچک، ساده و تمیز، پر از کارهای دستی دربرابرم نمایان شد. خانهای که در آن ۹۲ سال زندگی و زنانگی نفس میکشید.
محو سوزندوزیهایش شدم؛ کوسنها، رومیزیها، و تابلو هایی بر دیوارکه با نقشهای شمارهدوزی زنده بودند. و حتی فرش دستبافت روی زمین از هنرهای دستی خودش بود . مهلت توقف نداد؛ بی درنگ با شوق مرا تا جلو دیوار روبرو برد که چند قاب عکس سیاه و سفید بر آن آویزان بود.
با انگشت اشاره کرد: «این همسرم است… و این، من و او، وقتی جوان بودیم… شاید هفتاد سال پیش.»
چشمانش آرام روی عکسها مینشست و در عمقشان موجی از خاطرههای شیرین میرقصید: «مرد خوبی بود… متاسفانه خیلی زود من و دو پسرم را تنها گذاشت… درست همان روزی که من اینجا به بیمارستان راهی شدم تا جورج، پسر دوم مان را به دنیا بیاورم، او در لیسبون، آن طرف کشور، راهی اتاق عمل شد برای درمان سرطان.»
حس میکردم وارد تاریخ کوچکی از زندگی او شده ام. نمیدانستم چه بگویم. ساکت ماندم تا مبادا رشته ی نازک خاطراتش را از هم بشکافم. کنار عکس همسرش، قاب عکس هایی از پسران، نوهها و حتی نبیرههایش بود. هر قاب، قصه کوتاه و پرمهری از نسلی بود که از دل زندگیاش روییده بودند.
چشمانش با درخششی بینظیر به عکسی خیره شد و گفت: «این هم داریو خودمان است، اینجا فقط هفت ماهش است. ببین چشمانش چقدر زیباست.» و لبخندی از سر شوق به پهنای صورتش نقش بست .
نزدیک آشپزخانه، اتاقکی کوچک که تنها به اندازه چرخ خیاطی اش جا داشت. محل کارش بود. هرچند میگفت چند سالی است دیگر برای مشتری ها کار نمیکند. چرخ خیاطی قدیمی سیاه رنگ پدالی ، با میز برش کوچک، در سکوت فرو رفته بودند. رویش را پوشانده بود. هر از گاهی، در مواقع ضروری، برای کارهای شخصی خودش پارچه را از رویشان کنار می زد.
«اینجا یک زمانی محل کارم بود. اما حالا دیگر مردم لباس به خیاطی نمی برند.»
پس از چند توضیح کوتاه، نگاهی به ساعت انداخت و آرام گفت: «باید راه بیفتیم… سمیرو منتظر ماست.»
پالتویش را پوشید، شال لطیف آبی رنگی را که استادانه اتو شده بود، با دقت روی شانه انداخت و بیهیچ شتابی آرام به راه افتادیم. سمیرو، عروسش، دو کوچه آنسوتر مغازه لوازمالتحریر و کیف کودک داشت. جلو در منتظرمان ایستاده بود؛ انگار وقتشناسی در این شهر یک عادت اصیل است. هر سه آرام تا رستوران را قدم زدیم.
ناهار، سالمون با شراب قرمز انتخاب شد؛ همراه پیشغذا و دسر. شیرینی پاستل د ناتا (pastel de nata)، شیرینی سنتی پرتغال محبوب من. خوردن شیرینی پس از غذا برایشان جزئی جدانشدنی از هر وعده غذایی بود. آرام و با تامل، همه را با اشتها خورد؛ بیهیچ عجله ای ، مثل کسی که هر لقمه را مزهمزه میکند و قدر لحظه را میداند. من اما پنهانی نگران شکر شیرینی و شراب بودم.
دونا لیندا با حوصله و شمرده درباره همهچیز توضیح میداد، آداب و رسومشان را یادم میداد و مرا به پرتغالی حرف زدن تشویق میکرد. معلمی صبور، دقیق و پر حوصله بود.
پس از ناهار، سِمیرو به مغازه اش برگشت و رو به من گفت: «آماده باش. مادر میخواهد شهر را نشانت بدهد…»
با شوق گفتم: «بله، با کمال میل.»
اینگونه، من و دونا لیندا وارد کوچههای سنگفرش بارسلوش شدیم؛ شهری که در کوچه پس کوچه هایش پر از خروسهای سفالی رنگارنگ بود.
نخست به میدان اصلی رفتیم و پا در ژاردیم د اونیدا د لیبرداده (Jardim da Avenida da Liberdade) گذاشتیم؛ باغی پرگل که به قلب شهر آرامش میبخشید. روی نیمکتی نشستیم و او از تاریخچه و اهمیت این باغ برایم گفت. کمی جلوتر، کلیسای اصلی شهر با معماری قرون وسطایی پدیدار شد.
دونا لیندا گفت: «این کلیسا یکی از افتخارات شهر ماست؛ هم به خاطر باورهای مردم و هم به خاطر ارزش تاریخی و فرهنگیاش.»
چند قدم از کلیسا دور نشده بودیم که آمبولانسی توقف کرد. زنی سالخورده با ویلچر را از آن پیاده کردند. مرد میانسالی کنار او بود. دونا لیندا سریع نزدیک شد و با آنها کمی صحبت کرد.
سپس رو به من گفت: «دوست قدیمیام است. پایش آسیب دیده، پسرش آورده بیمارستان. می دانی که، من و دوستانم مشتریان خوب بیمارستان شهر هستیم. اگر ما نبودیم بیمارستان خالی می ماند.» و با صدای بلند خندید.
بیمارستان درست دیوار به دیوار کلیسا بود؛ در واقع بخشی از کلیسا را به بیمارستان اختصاص داده بودند. ترکیبی زیبا از حفظ آثار گذشته و در عین حال پاسخ به نیازهای امروز جامعه. در میدان اصلی، چیزی از دور نگاهم را جذب کرد. روی سکویی سنگی که از درخشش آفتاب روشن بود، خروس بزرگ بارسلوش با آن قامت بلندش ایستاده بود. ذوق زده و بیاختیار قدمهایم تندتر شد.
دونا لیندا خندید: «بله درست است، خودش است! نماد شهر ما.»
خروسی سترگ ، حدود ده متر ارتفاع با رنگها یی زنده و پرحرارت. قرمز، زرد، آبی، خالهای سفید، تاجی افراشته و دمی بالا گرفته چنان ایستاده بود که انگار همین حالا میخواهد قوقولیقوقو سر دهد و میدان را بیدار کند. هیچ رهگذری از کنار آن و گل های آن میدان بیتوجه نمیگذشت. من از شکوه آن صحنه مسحور شده بودم و محو تماشا. انگار قلب تپندهی شهری را میدیدم که میان افسانه و زندگی پلی رنگارنگ ساخته است.
چنان سرشار از شوق شدم که دونا لیندا بیدرنگ و با اشتیاق مرا به سوی “موزهی خروسها” برد؛ بنایی سهطبقه با پنجرههایی که رو به میدان اصلی گشوده میشوند. این موزه در مرکز تاریخی بارسلوش واقع شده و به عنوان یک گنجینه فرهنگی، مجموعهای از آثار هنری، سفالگریهای سنتی و اطلاعات تاریخی مرتبط با خروس بارسلوش را به نمایش گذاشته بود.
دونا لیندا گفت: «اینجا رو که ببینی، تازه میفهمی چرا همه جای پرتغال خروس رنگی هست…» و وقتی از پلهها بالا میرفتیم، داستان خروس بارسلوش را برایم شرح داد:
*****
خیلی سال پیش، مرد زائر اسپانیایی که در مسیر معروف سانتیاگو بود در بارسلوش برای استراحت توقف کرد. اما در همین زمان به ناحق به دزدی متهم و محکوم به اعدام شد. درست وقتی میخواستند او را اعدام کنند. داد زد: «من یک خواسته دارم و باید قاضی را ببینم من را به نزد قاضی ببرید!»
او را نزد قاضی بردند قاضی سر میز ناهار بود و خروس پختهای وسط میز غذا قرار داشت. مرد اصرار داشت بیگناه است، قاضی قبول نمیکرد.
در نهایت مرد گفت: «به نشانه بیگناهی من، زمانی که من به دار آویخته می شوم، این خروس زنده میشود و قوقولیقوقو میکند.»
قاضی خندید ودستور داد او را از اتاق بیرون ببرند. هنگامی که او را به پای چوبه دار بردند ناگهان خروس پخته زنده شد از جا برخواست و قوقولیقوقوی سر داد. قاضی فوری به پای چوبه دار رفت و مرد که هنوز جان نباخته بود نجات یافت.
داستان خروس بارسلوس یک افسانه محبوب در پرتغال است و به نمادی از عدالت، بیگناهی و حقیقت تبدیل شده است. من با شوق گوش میدادم و به این فکر میکردم که چگونه نماد عدالت یک خروس حالا روی هزاران یخچال، تیشرت، سفال، و صنایع دستی نشسته است.
همه جای موزه پر بود از خروسهایی با رنگهای زنده و شاد: قرمز، زرد، آبی، سبز، طلایی… کوچک و بزرگ، ایستاده یا در حال آواز خواندن . بعضی روی پایههای چوبی، بعضی روی سفالهای دستی. هر گوشه، یک خروس.و هر دیوار، داستانی از شهر و مردمانش. دونا لیندا جلوتر میرفت و آرام و با حوصله، تکتک آنها را توضیح میداد. سه طبقه بالا رفتیم و در آخرین طبقه، روی بالکن ایستادیم. از آن بالا، رودخانهی شهر، سقفهای نارنجی خانهها در میان رنگ سبز درختان و میدان اصلی شهر زیر پایمان نمایان بود. کمکم احساس خستگی میکردم، اما انگار اصلا دونا لیندا نشانی از خستگی نداشت. با همان شور پس از موزه، به سمت خیابان اصلی شهر رفتیم. قرار بود از آن مسیر مرا به قدیمیترین نقطهی شهر ببرد. جایی که بالای تپهای بلند به نام قلعهی بارسلوش معروف بود . مکانی تاریخی که زمانی مقر کنتهای شهر بود و امروز از آنجا چشماندازی بینظیر به شهر و رودخانهی کاوادو داشت.
برایم جالب و هم دوست داشتنی بود که در مسیر با بیشتر مردم با مهربانی گفتگو و احوالپرسی میکرد. اغلب او را میشناختند و با احترام و حرمت با او خوش و بش می کردند. هر قدم که جلو میرفتیم، زیبایی پیوندهای انسانی در این شهر بیشتر در دلم جا میگرفت.
زمستان بود، اما آفتابِ آسمان با تمام قدرت میتابید و همزمان پیاده روی طولانی گرممان کرده بود. دونا لیندا پالتوی قدیمیاش را از تن درآورد و روی شانههایش انداخت؛ خواستم کمکش کنم و و پالتوش را برایش حمل کنم، اما نپذیرفت. آن را روی شانههایش انداخت و با لبخندی گفت: «همیشه همین کار را میکنم، عادت دارم که خودم آن را بیاورم.»
و داستان زیبای پالتوش را تعریف کرد. پالتو را چهل سال پیش خودش دوخته بود و پنج سال پیش با دقت، درزهایش را شکافته و دوباره آن را پشت و رو دوخته بود! دستی بر روی آن کشید و ادامه داد پارچههای قدیمی از الیاف طبیعی بافته شدهاند، هم گرمتر و هم بادوامترند .
از لوازم و لباسهای دستدوزش چنان مراقبت میکرد که گویی هر پارچه و هر نخ، نفس خاطرات زندگیاش را در خود دارد. آنها را با دست میشست و به دقت اتو میکرد. این کار احترام و عشقش را به گذشته و تجربههایش نشان میداد. او و لباسهای دست دوزش دوران جنگ و انقلاب را دیده بودند، سختی ها و تنهایی ها را چشیده بودند و پسرانش را به تنهایی بزرگ کرده بودند. او قدر تمامی داشته هایش را خوب می دانست. مراقبت از آنها برایش نه تنها یک ضرورت، بلکه بخشی از هویت و اصول زندگیاش بود.
در خانه، همین دقت در همه چیز دیده میشد: کوسنها، رومیزیها، سوزندوزیها، حتی ظروف و لوازم آشپزخانه. همه را با حوصله نگه میداشت، تمیز میکرد و در جای مناسب میگذاشت؛ انگار هر شیء، داستان و زندگی خودش را دارد.
او می گفت: «این روزها کسی حوصلهی نگهداری و ترمیم لباسهایش را ندارد. مردم مصرفی شدهاند، بیاعتنا به محیط… همه چیز سریع دور ریخته میشود. انگار زندگی هم به همین سرعت فراموش میشود. ولی من از وسایلم خوب مراقبت میکنم.»
کمکم داشتم نگران میشدم. کفشهای من راحت و ورزشی بود و با این حال خسته شده بودم، در حالی که دونا لیندا با کفشهایی رسمی و پالتویی روی شانههایش و توضیح دادن و حرف زدن، انگار نه خسته میشد، نه از پا میایستاد. با شور و اشتیاقی وصفناپذیر، تاریخ را ورق میزد و هر سنگ این شهر را با عشق شرح میداد. با چنان عشقی از بارسلوش حرف میزد، که در دل حس کردم چیزی کم دارم… آنجا بود که به راز مردم این شهر پی بردم. رازی به نام عشق، شادی و تعلقی ژرف به شهر و کشور و به گذشتهشان.
این، رمز زندگی در بارسلوش است؛ رمز هویت.
همین است که خروس نمادین این شهر را زنده نگه داشته؛ و مردمی که مکمل شهرشاناند.
از میدان اصلی که برمیگشتیم، صدای موسیقی شاد همهجا را پر کرده بود. گروهی از زن و مرد، پیر و جوان، در وسط میدان شهر مشغول رقص بودند.
دونا لیندا گفت: «اینجا هر یکشنبه، میدان اصلی شهر رنگ و حال دیگری میگیرد. مردم از خانهها بیرون میآیند، لباسهای محلیشان را میپوشند و صدای موسیقی زنده در فضا میپیچد. آهنگهای محلی با آکاردئون، سازهای کوبهای و آوازهای دستهجمعی همراه میشوند. پیر و جوان، زن و مرد، دست در دست هم حلقه میزنند و می رقصند. این رقصهای فولکلوریک پرتغالی تنها برای شادی نیست؛ برای زنده نگه داشتن موسیقی سنتی و فرهنگی است که نسلها را به هم پیوند میدهد.»
پس از کمی تماشای رقص رنگین مردمان بارسلوش، آرام گفتم: «اگر بخواهید میتوانیم با تاکسی برگردیم.»
لبخندی زد و سرش را تکان داد: «نه عزیزم… هنوز تمام نشده. راهی نیست، نزدیک است. میخواهم در مسیر برگشت، بلوار درختان ماگنولیا را نشانت بدهم…»
و همچنان ادامه دادیم . با همان قدمهای آرام و مطمئن و با همان چشمهای پر از شوقِ و سرشار از غرور و افتخار.
در مسیر بازگشت، جلو تئاتر شهر ایستاد و توضیح داد که چهارشنبهها در این مرکز در کلاس های تئاتر و آواز شرکت میکند. این برنامههای فعالیت برای سالمندان توسط دولت تدارک دیده شده است. در حالی که من ناباورانه گوش میکردم با افتخار توضیح داد، که کلاس ها هدفمندانه طراحی شده اند تا در آخر هر سال یک نمایش تئاتر توسط مسن ترین افراد شهر برگزار شود، و البته بسیاری از بینندگان اصلی این برنامه فرزندان و نوادگان هستند که مشتاقانه تشویقشان می کنند.
دونا لیندا با شوخ طبعی گفت: «فرزندان ما یک عمر ما را وادار کرده اند تئاترهای خسته کننده شان را تماشا کنیم. حالا نوبت آنهاست. با این تفاوت که نمایش ما بسیار جذاب تر است. مخصوصا زمانی که در میان نمایش به کسانی که کلماتشان را فراموش کرده اند کمک می کنیم و تقلب می رسانیم.!!!!!!»
صدای بلند خنده ی جفتمان خیابان را پر کرد و به راهمان ادامه دادیم. پس از چهار ساعت پیادهروی، در کافهای نشستیم و قهوهای برای رفع خستگی نوشیدیم.
همزمان با افراد میزهای کناری گفتگو داشتیم و او با افتخار مرا معرفی میکرد: «دوست ایرانی من است، زبان ما را خوب نمیداند.»
یکی از آشنایانش پرسید: «تو زبان ایرانی ( فارسی) میدانی؟ چگونه با هم حرف میزنید؟» و با هم شوخی کردند و بلند خندیدند. چه شیرین است زندگی در محلی که آدمهایش، خانههایش و حتی چراغهای خیابانش با تو آشنا هستند و تو حتی راز سنگفرشهایش را میدانی.
خوشبختانه بلاخره به خانهی او بازگشتیم. چمدان را باز کردم و ترمهی ایرانی را از آن بیرون آوردم و با کمال میل به دونا لیندا هدیه دادم. دونا لیندا با شادی و احترام به ترمه نگاه کرد، گویی گوهری گرانبها دریافت کرده است. بعد از لحظهای سکوت، لبخندی زد و سمت کمد چوبی قدیمی رفت و یک خروس سفالی رنگارنگ، نماد شهر بارسلوش، بیرون آورد.
با نرمی آن را به دست من سپرد و افزود: «این خروس را به یادگار از شهر من داشته باش، نماد عدالت و خوششانسی است.»
صدای آرام ضربان قلبم را حس میکردم و میدانستم که این هدیه فراتر از یک مجسمه کوچک است؛ نمادی از دوستی است که جاودان خواهد ماند.
بعد از سکوتی کوتاه، لبخندی زد و گفت: «من هم این ترمه زیبای تو را همیشه نگه میدارم، به عنوان یادگاری از تو و سرزمینت.»
در آن لحظه، چیزی در دلم روشن شد:
چقدر به هم نزدیکایم…
مردمانی از دو سر دنیا، با افتخارهایی از جنس نخ، نقش و رنگ. فرهنگهایمان شاید کمی دور از هم باشند، اما ریشههایمان یکی است. عشق به زیبایی، قدرشناسی از دستساختهها و دلبستگی به آنچه ماندگار است.
در حالی که خوشحال و سبکبال بودم که آن پیادهروی طولانی را به سلامت پشت سر گذاشتهایم، چمدانم را برداشتم و خروس سفالی را با دقت داخل آن گذاشتم تا آمادهی رفتن شوم.
دستی به موهای سفیدش کشید و دوباره پالتویش را پوشید.
نگاهی به من انداخت و گفت: «صبر کن… من هم با تو میآیم.»
میخواهم تا مغازهی سمیرو همراهت بیایم. می خواست مطمئن شود که راه را گم نمی کنم. راستش، از قدرت و انرژیاش شگفتزده بودم. با آن همه راه رفتن، بیهیچ نشانی از خستگی، مرا تا مغازهی سمیرو همراهی کرد.
وقتی رسیدیم، سمیرو لبخندی پر معنی سری تکان داد و گفت:«خستهای؟ کم آوردی؟»
من با لبخندی خجول سرم را آرام به نشانهی تأیید تکان دادم.
او خندید و گفت: «هیچکس تاب و توان دونا لیندا را ندارد. بیا داخل و کمی خستگی بگیر.»
سگ کوچکش اسکار، جلو در مغازه نشسته بود. ابتدا مرا که دید، بلند شد، چند قدم به سمتم برداشت، مرا بویی کرد و دوباره سر جایش نشست.
سمیرو با محبت دستی به سر سگ کشید و چیزی به پرتغالی به او گفت و برایم توضیح داد که اسکار همراه همیشگی اش است.
و گفت: «زمانی که تولهای کوچک بود او را لرزان جلوی مغازه ام پیدا کردم. دلم برایش سوخت. هر روز برایش غذا میبردم و مواظبش بودم. آرامآرام آن تولهی بیکس و تنها تبدیل شد به “بچهای” که جانش را به من بسته بود. اما جورج، همسرم، داستان دیگری داشت. وقتی تصمیم گرفتم سگ را به خانه ببرم، او به طور کاملا جدی گفت که این خانه یا جای او است یا این سگ!»
سپس با نگاهی به اسکار ادامه داد: «اصرار و خواهش های من اثری نداشت و مجبور شدم که از او در مغازه نگهداری کنم. زمستان سردی بود و سگ بیمار شد، دیگر نتوانستم طاقت بیاورم. او را بغل گرفته به خانه بردم. جورج هم به شدت عصبانی شد و در سکوت و انزوا رفت. و نزدیک به یک ماه با من حرف نمی زد…»
لبخندی آرام به لبانش آمد: «تا آنکه روز تولد من رسید. روزی که جورج با دستهگلی از رزهای قرمز، به خانه آمد و تولهسگ کوچک، اسکار، را از روی زمین بلند کرد و همراه با دسته گل به من داد و گفت، تولدت مبارک. این هم کادو تولدت. در آن لحظه عشق داقعی را حس کردم وزندگی مان دوباره رنگ گرفت.»
اسکار فقط برایش یک سگ نبود، بلکه نشانهای بود از عشق و آشتی، پلی میان دو قلبی که گاهی راهشان از هم جدا میشد، ولی در نهایت با پیوندی عمیقتر به سمت هم باز می گشت.
سرانجام لحظهی خداحافظی رسید. خروس در چمدان و نگاه دونا لیندا در دلم جا خوش کرده بود.
گفتم: «سپاسگزارم… برای نشان دادن شهر، همراهیات و یک روز فراموشنشدنی.»
او لبخندی از سر رضایت زد، از آن لبخندهایی که انگار سالها تمرین کرده باشد؛ تمام دندانهای سفیدش دیده شد. و بعد، وقتی دید هنوز ماتِ شور و انرژی بیپایانش هستم، اشاره ای به سرش کرد و گفت: «تعجب نکن عزیزم، درسته شناسنامه میگه ۹۲ سالهام، اما اینجا می گه ۲۹ سالهام…!» و زد زیر خنده.
یکدیگر را در آغوش گرفتیم و در گوشم زمزمه کرد: «روزهای زندگی را نباید شمرد، بلکه باید آن را زندگی کرد… هر روز و هر لحظه. اینگونه دیرتر خسته می شوی.»
آرام به راه افتادم. چمدان من، همراه این سفر، حالا بیش از یک وسیله بود؛ پلی میان دو فرهنگ، و گواهی بر دوستیهایی که فراتر از زمان و مکان هستند.

پاسخی بگذارید