چمدانم را که می بستم این شعر ناخوداگاه در ذهنم مرور می شد:
باید امشب چمدانی را
که به اندازه تنهایی من جا دارد، بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست،…….
«سهراب سپهری »
*************
غروب آن روز، با هم به سمت مرکز شهر رفتیم. وقتی از متروی میدان اشتفانپلاس بیرون آمدیم، گویی به قرنی دیگر پا گذاشته ام. بناهای اطراف، چون شاهدان تاریخ، دور تا دور مرا در بر گرفته بودند و هر نما قصهای از شکوه گذشته را زمزمه میکرد. نوازندگان خیابانی در گوشه و کنار مینواختند و هر خیابان، چشماندازی تازه پیش روی ما میگذاشت.
هر دو تحت تأثیر فضا، پر از هیجان بودیم. طبق عادت همیشگیاش، بیاختیار شعری را به کردی زمزمه کرد و بلافاصله در ادامهاش شعری به فارسی خواند، و سپس همان را با لحنی شیرین به سوئدی ترجمه کرد. زبان در زبان میغلتید و شعر در صدایش جان تازه میگرفت. همین توانایی، راز بزرگ او بود: زنی که در مهاجرت، نهتنها ادامه تحصیل و مهارت کاری ، که زبانها را نیز از آنِ خود کرده بود. کردی و فارسی برایش ریشه بودند، انگلیسی و فرانسه زبان های دوم و سوم ، و آلمانی و سوئدی پلی برای عبور به دنیایی تازه.
پس از آن به میدانی بزرگ رسیدیم و ناگهان در برابرمان عمارتی با سقفی سبز هویدا شد. درشکههای اسبکش در جلوی آن صف کشیده بودند. شکوه بنا مرا میخکوب کرد.
موزهی سیسی، در کاخ هافبورگ، یادگاری از دوران زندگی تراژیک و اسرارآمیز ملکه الیزابت اتریش بود؛ زنی که نامش با قدرت و زیبایی در هم تنیده شده بود.
آرام از میان سالنهای موزه میگذشتیم؛ هوای درون آغشته به عطر زمان بود. نور نرم چراغها روی پارچههای ابریشمی و لباسهای مجلل و اشیای قدیمیِ شخصی او میلغزید. مقابل ویترینی ایستادیم، پر از لباسهای سفر و وسایلی که زمانی به امپراتریس الیزابت تعلق داشت؛ همان زنی که تاریخ او را سیسی مینامید.
تارا با نگاهی عمیق گفت:
«ملکه الیزابت، با همهی شکوه و جایگاهش، هیچگاه در وین آرام نگرفت. او همیشه در سفر بود، از اتریش تا مجارستان و سوییس… گویی خانهاش را در حرکت جستوجو میکرد. غربت همواره همسفر او بود.»
چشمانش بر پیراهنی سفید میخکوب شد؛ لباسی که روزی همراه ملکه در راههای دور سفر میکرد. آرام زیر لب گفت:
«عجیب است… حتی زنی در اوج قدرت هم از دلتنگی و بیقراریِ مهاجرت در امان نبوده است. شاید غربت، سهم مشترکِ ما انسانهاست؛ چه در کاخهای زرین، چه در آپارتمانهای کوچک و خاموشِ شهرهای غریب.»
در آن لحظه، تارا حس می کرد رشتهای نازک و نامرئی میان او و سیسی و همهی مهاجران کشیده شده است؛ رشتهای از جنس تنهایی، سفر و جستوجوی دایمی برای «خانه»ای که هیچگاه کامل به دست نمیآید.
آن شب، بیآنکه نقشهای داشته باشیم، کوچهها را پشت سر گذاشتیم و نشانیهای شهر را در حافظه سپردیم.
صبح زود، با صدای تارا از خواب پریدم:
– پاشو، حاضر شو! دیر نشه.
نگران بود که مبادا یک دقیقه از ساعت صبحانه را از دست بدهیم. از هفت تا ده و نیم وقت داشتیم، اما او میخواست مطمئن شود که تمام خوراکیهای روی میز، یکییکی مورد ارزیابی دقیق قرار میگیرند.
با خودم فکر کردم: مگر یک معدهی بیچاره چقدر جا دارد؟
ولی برای تارا، این فقط یک صبحانه نبود؛ طرح ملی بازسازی نیروهای حیاتی بدن بود!
انواع نوشیدنیهای گرم و سرد، از قهوه گرفته تا آبمیوههای رنگارنگ، باید تست میشدند. تازه، تصمیم گرفته بود در همان دو سه ساعت، تمام کمبودهای تغذیهای سالهای گذشته را جبران کند؛ پروتئین، کلسیم، ویتامین ث…!
رفت تا قهوه بیاورد، اما با ظرف بزرگی پر از آناناس برگشت. با تعجب نگاهش کردم. لبخند پیروزمندانهای زد و گفت:
– میدونی که؟ آناناس واسه پوکی استخوان خیلی خوبه!
من همانجا در دل گفتم: اگر همینطور پیش برود، باید تا ساعت ده و نیم آنجا بنشینیم و مشغول عملیات «ویتامینرسانی» شویم.
بالاخره پس از یک بارگیری کامل، آمادهی حرکت شدیم؛ تارا با رضایت کامل، شبیه فرماندهای که مأموریتش را با موفقیت به پایان رسانده باشد، از سالن بیرون آمد.
نزدیکهای ظهر خودمان را به اپرا رساندیم. دیدن اپرا برایم همیشه مثل رویایی دور بود و حالا در قلب وین، آن رویا در برابرم ایستاده بود. وقتی پا به تالار گذاشتیم، نفس در سینهام حبس شد. سقف، غرق در گچبریها و نقاشیهای رنگارنگ بود؛ چنان پرجزئیات که دلم میخواست ساعتها فقط به آن خیره بمانم.
نگاهی به چلچراغهای طلایی و لباسهای براق مردم انداختم و لبخند زدم: «میدونی؟ هِدی لامار هم عاشق اپرا بود. البته فرقش با ما این بود که اون بعدها از همین سالنها دل کند، رفت به دنبال آرزوهایش و… وایفای را اختراع کرد!»
و بعد آرام گفت:
«گاهی آدم باید از صحنه بیرون بیاد تا بتونه دنیای خودش رو بسازه…»
روز بعد، راهی کتابخانهی ملی وین شدیم. قفسهها تا سقف قد کشیده بودند و شمارههای رومی رویشان میدرخشید. من گیج شده بودم، اما تارا با اعتمادبهنفس جلو رفت، شمارهها قفسه ها را میخواند و توضیح میداد: «اینها مثل نقشه اند؛ مسیر کتابها را نشان میدهند.» با مهارت، اعداد رومی را یادم داد و حس کردم بار دیگر شاگرد او شدهام.
تالاری زیبا، پر از نقش و رنگ و ظرافت که نمیتوانستم بفهمم نقاشی است یا برجستهکاری.
گفتم: «نگاه کن! طرحهای این سقف حتماً نقاشی است.»
تارا با اطمینان سرش را تکان داد: «نه! اینها مجسمهاند.»
مدتی بالا را نگاه کردیم، بحث کردیم و هر دو با اعتمادبهنفس کامل بر اشتباه بودن دیگری اصرار داشتیم.
در نهایت، با لبخندی خسته اما راضی، نفهمیدیم سقف واقعاً نقاشی بود یا مجسمه! و هنوز همانقدر رازآلود و شگفتانگیز برایمان باقی مانده بود.
از آنجا که بیرون رفتیم، نزدیکهای غروب، تعداد زیادی از مردم به سمت پارکی در آن نزدیکی میرفتند. و ما پس از پرسوجو خبردار شدیم که کنسرتی عمومی بهطور رایگان برای مردم در پارک برگزار میشود. جمعیت رو به افزایش بود، بهطوری که دیگر جایی برای نشستن پیدا نمیشد.
جلو مجسمهی موزارت ایستاده بودیم تا عکسی یادگاری بگیریم که رهگذری روبهرویمان مکث کرد. انگار به حرفهای ما گوش میداد. وقتی متوجه شد من و خواهرم فارسی حرف میزنیم، جلو آمد و خودش را معرفی کرد. استاد و محقق دانشگاه بود و اشعار شاعران ایرانی—حافظ، مولانا و سعدی—را میشناخت. سپس، یکی از اشعار حافظ را به زبان انگلیسی خواند. با غرور فهمیدم حافظ، افتخار ایران، شاعری جهانی است؛ که با شعرهایش مرزها را پشت سر گذاشته و در دل و جان مردم خانه کرده است.
روز آخر سفر فرا رسیده بود. خودمان را به کاخ باشکوه شونبراون رساندیم. هر گوشهی کاخ، تاریخ و قصهای از سرگذشت سیسی داشت؛ ملکهای زیبا و آزادمنش که میان شکوه دربار، تنهایی و رؤیاهای ناتمام خود زندگی میکرد. باغها و تالارهای کاخ، همچنان نجواهای او را در خود داشتند؛ نجواهایی از آزادی، رؤیاهایی که هرگز کامل نشده بودند، اما هنوز به روشنی در فضا جاری بودند.
بقیهی روز را به دانوب اختصاص دادیم. که دومین رود طولانی و شاهرگ تاریخی بسیاری از شهرهای اروپا به شمار می آید. انعکاس نور آفتاب بر سطح آرام دانوب میرقصید و موجها در نور طلایی میدرخشیدند.تحت تاثیر زیبایی به رودخانه خیره شده بودیم. تارا انگار با جریان آب به روزهای گذشته سفر کرد. خاطراتی از مادر و پدرمان.
صدایش نرم و پر از یاد بود:«آن زمان تو هنوز به دنیا نیامده بودی، اما من خوب به خاطر دارم… پدر و مادرمان هم مثل ما روزی مجبور شدند شهرشان، مهاباد، را ترک کنند. مادرم در آغاز حتی فارسی نمیدانست؛ مدرسه نرفته بود و سواد خواندن و نوشتن نداشت . پدربزرگ اعتقاد داشت چون دخترش زیبا است لازم نیست به مدرسه برود . و به همین دلیل سواد خواندن و نوشتن نداشت . بر خلاف او پدر درس خوانده و البته عاشق او بود برایش معلم خصوصی استخدام کرد تا او بتواند درس بخواند. او که زنی با استعداد و علاقه مند بود نه تنها فارسی را یاد گرفت، بلکه بعدها توانست اشعار سعدی و حافظ را حفظ کند و بخواند و به درجه رئیس سازمان زنان نایل شود . که در زمانه خودش بسیار اهمیت داشت »
تارا نفس عمیقی کشید و چشمهایش را روی رودخانه دوخت؛ موجها انگار با خاطراتش همقدم شدند:«گاهی فکر میکنم، ما چیزی بیش از سفر و مهاجرت به ارث میبریم؛ ما اراده، پشتکار و عشق را از والدینمان می آموزیم. همان چیزی که مادرم با آن نه تنها زبان، بلکه مسیر زندگی خود را آموخت و خود را با دنیای کاملاً متفاوت و تازه تطبیق داد. و در روزگار خودش پیشقدم زنان در تغییر بود.»
آب دانوب آرام جلو میرفت، گویی صدای او را بازتاب میداد؛ قصهای از رنج، تلاش و عشق و زنانی که با گامهای کوچک در آینده دنیا سهیمی ایفا کرده اند .
ناگهان ردیفی بیانتها از شمعدانیهای سرخ در جلو دیدگانمان خودنمایی کرد.
تارا لبخند زد: این هم از شمعدانیهای وین، درست مثل شمعدانی تو، اینجا هزاران شمعدانی است .
آرام گفتم: اما شمعدانی من تنها یکی است؛ او از ایران با من آمده و با همهی شمعدانیهای دنیا فرق دارد. مثل گل سرخِ کتاب شازده کوچولو، بیهمتا و منحصر به فرد است.
سری به تایید تکان داد لبخندی زد، و بعد با صدایی نرم و دلنشین با صدای زیبایش شروع به خواندن ترانهای از مرضیه کرد.
می گذرم تنها از میان گل ها …
روز بازگشت فرا رسید. چمدانهایمان را بستیم، که پر شد از خاطرات ارزشمند و عطر سفر. دوباره آمادهی بدرودی دیگر شدیم.
سفر به وین برایم فرصتی تازه بود؛ فرصتی برای روزهایی که میتوانستم خاطراتمان را مرور کنم و او را بهتر بشناسم. همیشه می دانستم که تارا زنی توانمند، خاص و موفق است؛ زنی که مسیر دشوار مهاجرت را با همه فراز و نشیبهایش پیموده و در جامعهای تازه، سربلند ایستاده است. از سوی دیگر، به این فکر میکردم که مهاجرت گاهی خانوادهها را از هم جدا میکند و سالها ما را در حسرت یک دیدار منتظر نگه میدارد.
ساعتهای آخر، لحظههای ناب با هم بودن دو خواهر فرا رسید. هیچکدام نمیدانستیم دوباره چه زمانی همدیگر را خواهیم دید. چهار روز با هم شعر خواندیم؛ از حمید مصدق، از سعدی و حافظ. گفتیم و خندیدیم . چه شیرین بود این ایام کوتاه و پرمعنا…
و تارا، بیوقفه با صدای دلنشینش آواز میخواند. و هر ترانه انگار پلی بود که ما را به گذشته وصل میکرد.
در فرودگاه، هنگام تحویل بار، چمدانم را وزن کردند. اینبار، بر خلاف همیشه، اضافهوزن داشت؛ نه از لباس و لوازم، که از حس خوب، از یادآوری خاطرات شیرین، و از عشق بیپایان خواهرم.
وارد سالن ترانزیت شدیم در فروشگاهای فرودگاه عطرها در قفسه انگار به من چشمک می زدند. رفتم جلو و کمی عطر به خودم زدم. خواهرم آرام زیر گوشم گفت: اینجا کاغذ هست برای چک کردن عطر. نباید آن را به خودت بزنی، کار درستی نیست. رفتیم جلوتر و درست روبروی یک تست لوازم آرایشی خانمی میانسال پشت به ما روبروی آینه نشسته بود و خودش را آرایش می کرد. من با صدای بلند بی خیال از شنیدن او گفتم : خواهر جان از من ایراد میگیری بیا ببین این خانم نشسته داره چنان آرایش میکنه انگار میخواد بره عروسی!!!!
ناگهان خانم رویش را به من کرد و به زبان فارسی گفت: چرا نکنم خانم!!!! دارم می روم ایران دیدن فامیل ها بعد از چهار سال. خسته ام و رنگ به چهره ام نمانده !!!!!!!!!
ای وای … از خجالت وا رفتم. ایرانی بود. درست اینجا !!
خلاصه معذرت خواهی کردم و کلی هم البته خندیدیم .
گاهی اینجوری پیش میاد که دنبال یک ایرانی می گردی و پیدا نمی کنی و یهو یک وقت چیزی می گویی و طرف ایرانی از آب در میاد . خلاصه این هم شد خاطره ای دیگر از این سفر. البته که در شهر وین تعداد ایرانی ها بسیار زیاد است و من چون در پرتغال هستم و کمتر ایرانی دارد، عادت نداشتم که ناگهان با یک ایرانی برخورد کنم.
زمان بدرود فرا رسید و ما دو خواهر از هم جدا شدیم، هریک به سوی مسیر خود رفت. دو خواهر، در دو مسیر جدا……
در صندلی ردیف ۹، کنار پنجره نشسته بودم، و به ابرها نگاه میکردم. لایههای سفید ابر، آبی بیکران آسمان را از سبزی زمین جدا می کرد. اینجا در سکوت، و آن پایین در هیاهو به سر میبرد. به وین میاندیشیدم، با همهی زیباییهای بیپایانش، به اینکه این شهر چگونه تاریخ و جنگها را پشت سر گذاشته و چه شایسته است که هنوز استوار باقی مانده است. ثروتی ملی که نه تنها اعتبار کشور را حفظ کرده، بلکه غرور ملی را نیز زنده نگه داشته و روزانه هزاران بازدیدکننده را به خود جذب میکند؛ ثروتی که به اقتصاد کشور جان میبخشد.
از ابرها باز هم بالاتر رفتیم. دنیا سفید مطلق شد؛ حالا شاید آن پایین باران میبارد.
چمدانم را در محفظه بالای سر گذاشته بودم. دوست همسفرم، که پر از خاطره شده و آرام گرفته بود. و من، در سکوت مطلق این پرواز، به سمت مونیخ میرفتم؛ دو ساعت آنجا و سپس راهی پورتو بشوم . …

پاسخی بگذارید