فصل نه: فرار

چند روزی از حملات گذشته بود.

هر روز، صدای انفجارها شدیدتر و نزدیک‌تر می‌شد و شمار کشته‌ها بیشتر. اول، فقط تیترهای خبری بود و تصاویر تار و لرزان. اما کم‌کم، صدای انفجارها و نگرانی ها از اخبار رسمی پخش میشد و حرف‌وحدیث‌ها، دیگر فقط شایعه نبودند، هشدار بودند. همه‌چیز، بوی رفتن گرفته بود. همه  به این فکر  افتاده بودند که اگر جانشان را دوست دارند، باید کاری بکنند؛ باید راهی بجویند برای نجات، برای زنده‌ماندن…  و برای ترک خانه‌ای که روزی خیال می‌کردند امن ترین مکان دنیاست.

هنوز آوای جنگ  آنچنان وارد خانه هایمان نشده بود تا اینکه اسرائیل هشدار داد که «تهران را ترک کنید». 

چیزی در دلم فرو ریخت… تنها دیوارهای شهر درحال فروپاشی نبود ، بلکه ستون اعتمادم به زندگی و خانه‌ای که عمری برایش تلاش کرده بودم در معرض نابودی قرار گرفته بود.  با دلهره و بغض، رفتم سراغ همان چمدان قدیمی که زیر پله‌ها یک ماه آرام گرفته بود در آن تاریکی، انگار نمی‌خواست به میدان بازگردد… اما این بار هم باید می‌رفت؛ می‌رفت به سفری دیگر، واقعاً بی‌برنامه و ناگهانی.

سفری که نامش نه مهاجرت بود، نه دیدار، فقط فرار بود. فرار برای حفظ جان.

چمدان را از آن‌جا بیرون کشیدم. بازش کردم. دست‌هایم خشکشان زده بود. هراسان بودم و مطمئن نبودم این بار چه باید داخل چمدان بگذارم؟

یک جفت کفش راحت گذاشتم داخلش برای دویدن، برای فرار در مواقع خطر و بمباران؛ لباس‌های راحتی گذاشتم که اگر شبانه فرار کردم، بدنم اسیر لباس نباشد.

دنبال چیزهای ضروری بودم… اما مگر آدم در دل جنگ می‌داند، چه چیز واقعاً ضروری‌ست؟

شناسنامه؟ عینک هایم؟  چند داروی فشار خون؟ چند تکه نان خشک و بیسکویت؟

عکس مادر و پدرم؟  یا انبوهی از اشک‌های نریخته؟

چیزهای زیادی برایم ارزش داشت، اما کجا ببرمشان؟ چطور حفظ‌شان کنم وقتی شاید فردا باز هم مجبور به فرار باشم؟ چمدان داشت پر می‌شد.

ته‌تُمه‌ای از پولی که برای روز مبادا پنهان کرده بودم، و انگار بخشی از خاطراتم هم بود، و طلایی که  ته صندوق بود برای روز لازم را با وسواس در جیب چمدان گذاشتم. 

همین که وسایل را در چمدان جای دادم، لرزشی در جانم افتاد. نه از هشدار ترک تهران، نه از آژیر خطر، نه از صدای انفجارهایی که از دوردست می‌آمد، بلکه از یک فکر: شاید دیگر هرگز برنگردم.

ایستادم جلوی در، دستم را که روی  دستگیره گذاشتم، دستم لرزید…

نگاهم چرخید روی دیوارها، 

روی پرده‌ ها،

روی تابلوهای خطاطی یادگار پدر،

روی قوری‌های یادگار مادرم،

و بعد، روی سفره‌ای که هنوز جمع نشده بود.

و ناگهان نگاهم ثابت ماند بر گلدان شمعدانی‌ای که تازه یک هفته بود که غنچه زده بود.

نفس عمیقی کشیدم. پایم قدرت رفتن نداشت. دل کندن برایم سخت بود.

سخت‌تر از بستن چمدان و  از شنیدن صدای انفجار، و یا از فکر فرار…

خداحافظی با گلدان شمعدانی‌ام از همه سخت تر  بود،  همانی که تازه جان گرفته بود، همانی که در دل خاک و دود تازه غنچه زده بود، و انگار قصد نداشت تسلیم شود.

رفتم کنارش، خم شدم، آب را آرام پای ریشه‌هایش ریختم… تا جایی که می‌شد.

نمی‌دانستم چند روز دیگر برمی گردم، و آیا اصلاً راه بازگشتی خواهد بود؟

چه بر سر گلدانم خواهد آمد؟ از صدای زوزه‌ی موشک‌ها، آیا برگ‌هایش به رعشه خواهند افتاد؟

با چمدانم  به سمت در رفتیم. دستانم قدرت نداشتند در را پشت سر قفل کنند .دوباره برگشتم. انگار چیزی مرا پس کشید. 

دلم بیشتر لرزید،  انگار دیوارها التماس می‌کردند:

نرو… اگر بروی،

شاید تو برنگردی،

شاید ما دیگر این‌جا نباشیم.

شاید همه‌چیز با خاک یکسان شود…

شاید فرش‌هایی که عمری گل های آن  پایمان را نوازش می داد،  در یک لحظه خاکستر شوند.

شاید عکس‌هایی که روی طاقچه چیده شده‌اند، در دود محو شوند.

دوباره رفتم سمت شمعدانی .خم شدم و کمی دیگر آب پایش ریختم. با هر جان کندنی که بود وسایل و چمدان را در ماشین چیدیم.

این بار…

واقعاً چمدانم فرق داشت. بوی جنگ می‌داد، بوی فرار، بوی اضطراب.

با دلی که هنوز پشت پنجره‌ی خانه مانده بود، به سمت میگون، خارج از شهر تهران، به راه افتادیم. در راه، هیچ‌کس حرفی نمی‌زد. فقط صدای اخبار بود پخش می‌ شد: «تجریش را زدند… لولهٔ آب ترکیده و آب منطقه قطع شده… صف‌های طولانی در پمپ‌بنزین‌ها… » و و و …..

راه کاملاً بسته شده بود. نه راه پیش داشتیم، نه راه پس. ماشین ها مانند زنجیره ای بی انتها تا ابد ایستاده بودند. برخی رختخواب‌هایی را روی باربند ماشین بسته بودند، مانند پرچم‌های کوچکی که داستان فرار و بی‌خانمانی را فریاد می‌زدند.آشوب و دل نگرانی در هوا موج می‌زد. صدای بوق‌ها، نگاه های پر از نگرانی، و خشم و خستگی همه‌گیر شده بود؛ در زیر صدای ضدهوایی‌ها و موشک‌ها، ما مسافرانِ اجباریِ یک سرنوشتِ ناگزیر بودیم. بی‌آنکه بدانیم پایان این راه سکوت است یا صدا، پناه است یا پرتگاه. مانند دسته ای پرنده پراکنده، نمی‌دانستیم به کدام سمت باید برویم. در مسیری افتاده بودیم که باید می‌گذاشتیم خودش ما را ببرد.

از پنجره ماشین بیرون را نگاه می‌کردم، به چهره‌های خسته، مردان و زنانی بی‌امان، در ماشین های بغل دستمان و کودکانی که چشم به صورت بزرگ‌ترها دوخته بودند…

دیگر چیزی برای شکیبایی نمانده بود. و یک سؤال بی‌پاسخ، آرامم نمی‌گذاشت:

«آخر چرا؟» به کدامین جرم؟ چرا باید خانه را ترک کنیم؟ چرا باید همه چیز را رها کنیم؟ چرا باید از خاطره‌هایمان دل بکنیم؟ این سؤال مثل باری سنگین روی قلبم افتاده بود، مثل آتشی که آرام آرام درونم زبانه می‌کشید، و هیچ پاسخی نداشت.

 پشت سر را نگاه کردم، پنجره‌ی خانه‌ام در ذهنم باز مانده بود،

و شمعدانی‌ام، 

که حالا پشت آن پنجره، تنها مانده بود…

نمی‌دانم چقدر طول کشید… زمان، دیگر معنا نداشت. ثانیه‌ها مثل سرب‌سنگین از دل ساعت‌ها عبور می‌کردند. و این جاده، انگار قصد نداشت هیچ‌وقت تمام شود. هرچه جلوتر می‌رفتیم، نه امیدی بود و نه نشانی از مقصد. فقط پیچ و خم‌های خاکستری، و ماشین‌هایی که بار سنگینی را می‌کشیدند: بارِ ترس، بارِ اندوه و بارِ نگرانی.

صدای رادیو، با بوق‌های ممتد و زمزمه‌های نگرانی، در هم می‌آمیخت. و مثل طوفانی خاموش، درون ماشین می‌چرخید. گاهی می‌خواستم گوش‌هایم را بگیرم، گاهی دلم می‌خواست پیاده شوم و برگردم به خانه، نزد  شمعدانی ام …

اما جاده ما را بلعیده بود، و دیگر راهی جز رفتن نداشتیم.

در این میان، نگرانی‌های دیگری هم روی شانه‌ام سنگینی می‌کرد…

برادرانم، و نیز دوستان و آشنایان با خانواده‌هایشان، در مسیرهایی نامعلوم گیر افتاده بودند. هرکدام در ترافیکی جدا، بی‌خبر از دیگری، نمی‌دانستند به کدام سمت باید بروند که امن باشد. دلم هزار تکه شده بود. با هر زنگی که می‌خورد، و با هر پیامی که  نیمی از آن نمی‌رسید، دلهره، قدمی دیگر جلوتر می‌آمد.

و دخترانم…

با تلفن‌هایی که قطع نمی‌شد، نگران، اشک‌ریزان، پشت خط، می‌خواستند که زودتر خودمان را از معرکه بیرون بکشیم. صدایشان می‌لرزید. هر بار که گوشی را برمی‌داشتم، می‌ترسیدم این آخرین تماس باشد…

چه باید می‌گفتم؟ چه دروغی آرامشان می‌کرد؟ آیا خودم باور داشتم که از این راه به سلامت می‌گذریم؟

مسیر چهل و پنج دقیقه‌ای، برای ما شش ساعتِ کامل طول کشید. با تن‌هایی خسته، ذهن‌هایی  سرگردان و نگران سرانجام در نزدیکی‌های میگون، جلو یک سوپرمارکت ایستادیم

تا آب و مواد غذایی بخریم. همان‌جا بود که فهمیدیم دستگاه پرداخت پول کار نمی‌کند، و تنها راه خرید، پول نقد است. همه چیز به هم ریخته بود. کمی پول نقد داشتیم که حالا ارزشش از طلا هم بیشتر شده بود. با همان اندک، چند بطری آب، چند بسته بیسکویت و کنسرو برداشتیم.

وقتی بالاخره وارد خانه شدیم،  بلافاصله با مشکلی دیگر روبه‌رو شدیم:

قطعی تلفن و قطعی اینترنت. و ما، که خسته‌ بودیم، از ترافیک و اسارت در جاده و  از اخبار، پناه بردیم به ظلمت و سیاهی شب،  با تنی خسته، و مغزی پر از سؤال‌های بی‌پاسخ.

چرا ما؟ ما ملت آواره، تاوان کدام تصمیم را می‌دادیم؟ کدام بازی ناتمام، که داور و قوانینش را نمی‌شناختیم، و ما فقط مهره‌هایش بودیم.

چرا باید آواره شویم؟ به‌دنبال تصمیم عده‌ای که نه نام‌مان را می‌دانند و نه صدای گریه‌مان را شنیده‌اند؟

روزهای زندگی، چون فیلمی ناتمام از برابر چشمانم می‌گذشت… و در دلِ آن مرورِ بی‌صدا، به یک حقیقتِ تلخ رسیدم: تکراری‌ست…

تکراریِ فرسوده و دردناک. تکراریِ تلخ، که از نسلی به نسل، چون میراثی نفرین‌شده عبور کرده است.

برای من این دومین جنگ است. در جنگ نخست، از دور شاهد درگیری‌ها بودم. جوان بودم.  پر از خیال‌هایی که هنوز طعم باروت را نچشیده بودند.  البته آتش آن جنگ، نیز دامن همه را سوزاند.

آن زمام شش سال، در سایه‌ی جنگ و کمبود، نفس کشیدیم بی‌آن‌که بدانیم کِی دوباره آسمان امن می‌شود… و پیش از آن، دوران انقلاب بود. با آشوب‌ها، با صف‌های بی‌پایان، با شب‌های بی‌برق، و روزهایی که هیچ‌کس نمی‌دانست فردایش چه خواهد شد.

نسل من، نسلی خسته‌ست…از دربه‌دری‌ها، از دل نگرانی ها، از بی‌ثباتی‌ها. از امیدهایی که در جوانی سبز شدند و در میانسالی، هنوز ثمر نداده‌اند.

همیشه رفتن، همیشه دل‌کندن، همیشه ترسی مبهم از برگشتنی که شاید هیچ‌وقت اتفاق نیفتد.

چمدانم را در تاریکی گوشه‌ی اتاق گذاشتم. بازش کردم و در تاریکی فقط ضروریات آن شب را بیرون کشیدم. چمدان، باید در گوشه‌ای در دسترس می‌ماند برای فرار. آماده‌باش بود، مثل خود من.

چشم‌هایم را بستم، اما ذهنم بیدار ماند.

می‌گشت….

می‌گشت…..

دنبال خانه‌ام، دنبال شمعدانی، دنبال چراغی که دیگر حتما خاموش شده بود.

دورانِ فرار، ده روزِ مه‌آلود بود. ده روزِ بلاتکلیفی، آمیخته با ترس و تردید، با امیدی دروغین و وحشتی راستین. ده روزِ بی‌پایان،

که نه شب، شب بود، و نه روز، روشنی داشت.

از یک‌سو، اسرائیل و آمریکا با فریادهای پرهیاهو می‌گفتند: «زدیم، کشتیم، نابود کردیم.»

و از سوی دیگر، تلویزیونِ ما، با تصویرهای مشابه  اعلام می کرد: «ما زدیم، ما پاسخ دادیم، ما پیروزیم.»

و ما، میان این دو فریاد، میان این دو حقیقتِ مشکوک، در تعلیقی بی‌انتها سرگردان بودیم…

در صف های خرید نان و مواد غذایی، در خانه‌های ناآشنا، در سکوتِ گوشی‌های بی‌آنتن، نه می‌توانستیم باور کنیم، نه انکار…

سرانجام، پس از دوازده شب و روزِ آغشته به دلهره، ناگهان سکوتی موقتی بر آسمان نشست. و آتش‌بس، همچون جرعه‌ای آب نیم‌گرم بر زخمی باز، اعلام شد.

گفتند: فرصتی دوباره است… برای گفت‌وگو، برای صلح، برای توافقی که نه ما نوشتیم، و نه هرگز برایمان خوانده شد.

و این‌جا، دلِ ما، میان دو «پیروزی»، زخمی‌تر از همیشه، پرسید: پس بازنده کیست؟

مگر می‌شود، در یک جنگ، دو طرف فریاد فتح بزنند و هیچ‌کس نپرسد که این خاکِ سوخته، این جسدهای بی‌نام، این شهرِ خاموش‌شده، متعلق به کدام بازنده است؟

مگر این موشک‌ها، که دود شدند و رفتند هوا، شکست نیستند؟

مگر این شب‌هایی که کودکی با گریه گذراند، یا مادری  در راهِ فرار نفس کم آورد، شکست نیست؟

مگر این اضطراب، که حالا مثل بوی باروت در بند بند استخوان‌مان نشسته، شکست نیست؟

و این سؤال، تا همیشه در ذهنم خواهد ماند: وقتی هر دو جنگنده، خود را پیروز می‌نامند، بازنده، ما نیستیم؟ ما… که نه جنگ خواستیم، نه رأی دادیم به دود، نه سهمی داشتیم از آتش. تنها پیکرهایی بودیم، در میانه‌ی خاکستر.

 و ما که در آن دوازده روز تمام شکست‌ها را با پوست و استخوان‌مان حس کردیم،  بی‌هیاهو، راه بازگشت را در پیش گرفتیم… 

چمدانم را دوباره بستم، و نمی‌دانستم با آن کنسرو ها و بیسکوییت های مانده، با چراغ‌قوه و وسایل روزهای فرار چه کنم. کدامشان هنوز به درد می‌خورد؟ کدام دیگر بی‌استفاده شده بود؟

مسیر برگشت را پیش گرفتم، و فقط امیدوار بودم خانه‌ای را که با دلهره ترک کرده بودم، سالم سر جایش باشد و بوی خانه مثل قبل باشد.

فقط لحظه‌شماری می‌کردم که زودتر برسم. گلدان شمعدانی‌ام، ده روز بی‌آب مانده بود…

به محض رسیدن، رفتم سمت پنجره. همان‌جا بود، شمعدانی‌ام…

برگ‌هایش هنوز سبز بودند؛ کمی پژمرده، خسته و دود گرفته، اما زنده. اشک‌هایم بی‌دعوت آمدند و گونه‌هایم را خیس کردند. کنارش نشستم و آرام گفتم: «برگشتم. آرام باش………»

سپس رفتم سراغ چمدان. بازش که کردم، بوی ترس از میان وسایل بالا می زد.  ــ بیسکویت‌های خشک، کنسروها و  چراغ‌قوه‌ی خاموش مثل یادگارهای یک رؤیای تلخ، ساکت و بی‌حرکت، در دل چمدان نشسته بودند…و نمی‌دانستند دوباره کی باید راهی شوند.


با دوستان خود به اشتراک بگذارید

3 پاسخ به “فصل نه: فرار”

  1. 😔😔😔

    1. دقیقا

  2. داستان جذابی است .🌱

پاسخی بگذارید

بیشتر از دل نوشته های گلی کشف کنید

برای ادامه خواندن و دسترسی به آرشیو کامل، اکنون مشترک شوید.

ادامه مطلب