سهشنبهها روز ما بود؛ یکی از روزهای خوبی که من و مای و گوشتاوو کلاس زبان پرتغالی داشتیم. کتاب های پرتغالی را میخواندیم و تمرین زبان می کردیم.
گشتاوو، دوست ارزشمند پرتغالیمان، نقش معلم را داشت و سعی میکرد همه چیز را به ما به طور طبیعی یاد دهد: زبان، ریزهکاریهای فرهنگی، آداب و رسوم، زیباییهای کشور پرتغال، جغرافیا و تاریخ سرزمینش را. از آنجایی که اهل مطالعه و ادبیات هم هست و آموزش زبان را خوب میداند، به شیوهای ساده، لغات و اصطلاحات روزمره و مفید را به ما می آموخت. گاهی هم فقط من و مای به بهانه های مختلف تمرین زبان یکدیگر را می دیدیم و کلاس را برگزار می کردیم، بدون قاعده، فقط تمرین و صحبت کردن.
مای اهل چین بود؛ یکی از سرزندهترین زنانی که تا کنون شناخته ام. خنده از لبانش نمیافتاد. دوشنبهشب، گوشیام لرزید و پیام صوتی مای آمد، با همان لحن پر از انرژی همیشگی. روزهای اول حتی انگلیسیاش را هم سخت می فهمیدم. اما کم کم زبان یکدیگر را بهتر می فهمیدیم. البته تازه با این اوضاع، گاهی هم سعی می کرد وسط گفتگو کلمات چینی را به من یاد بدهد و یا لغات فارسی را تمرین کند. ما اینگونه در تعامل بودیم.
دو دوست از دو دنیا و دو زبان و دو فرهنگ متفاوت، اما عجیب، خوب هم را میفهمیدیم. ساعتها با هم میخندیدیم، با هم غذا و شیرینی میپختیم، از مهاجرت حرف میزدیم و برنامهریزی مالی برای آینده میکردیم. او دایم در فکر پول در آوردن و سرمایه گذاری بود .
پیامش را فهمیدم که میگفت: «کاری برای گشتاوو پیش آمده بود و فردا نمیتوانست بیاید کلاس، پس بیا با هم برویم چاوز. با کسی قرار داشت برای خرید یک زمین کشاورزی. اگر بخواهی میتوانستی با من بیایی و در مسیر راه زبان تمرین کنیم!»
در عین حال که خبر میداد، از من دعوت میکرد با او همراه شوم. و این نشانی از رفاقتی بود که کمکم بین ما داشت ریشه میدواند. پیشنهاد خوبی بود و میتوانستم در عین گذراندن وقت با او تجربهای تازه رقم بزنم. با شوق، چمدانم را که هنوز بوی گلهای ماگنولیای بارسلوش را میداد، باز کردم. لوازم اندکی شامل لباس راحتی، حوله، کمی وسایل شخصی و لوازم شنا را داخل آن گذاشتم.
سهشنبه صبح، رأس ساعت ۹، مای با ماشینش جلوی خانهام ایستاد، با همان لبخند همیشگی. من و چمدان نیمهپر سوار شدیم. مسیر دو ساعتهی پورتو تا چاوز از دل تپههای سبز و پیچهای آرام کوهستانی میگذشت. آسمان آبی بود، آبیِ آبی و ابرها انگار از سقف آسمان آویزان شده بودند، آنچنان که فکر و اندیشه به پرواز در میآمد.
بیاختیار نفسی عمیق کشیدم، میخواستم تا ته سینهام را پر کنم از این هوا. آسمانِ شهر من در ایران همیشه خاکستری بود؛ گویی لایهای از غبار و خستگی روی آن نشسته بود، و اینجا هر دم و بازدم مثل جرعهای آب خنک، جانم را تازه میکرد.
جاده روان بود و مای با دقتی تحسینبرانگیز رانندگی میکرد. چشم از مسیر برنمیداشت، حتی وقتی با من حرف میزد. همان تمرکزی که در کلاس زبان داشت، همان دقتی که موقع بازی پدل نشان میداد، حالا پشت فرمان هم پیدا بود. فکر میکردم شاید همین توجه عمیق و همین پشتکار بیوقفه بود که یادگیری هر چیزی را برایش ساده کرده بود. او زنی مصمم و با اراده بود؛ راهی چاوز شده بود تا زمینی بخرد، برای سرمایهگذاریای که مدتها بود در ذهنش شکل گرفته بود.
او زنی بود که یکتنه دخترش را بزرگ کرده بود، باهوش، سختکوش، و در عین حال، آبدیدهی زندگی.
میپرسیدم: «مای، زمین کشاورزی توی این کشور غریب به چه کارت میآید؟»
با همان شوخطبعی لبخند میزد و جواب میداد: «میخوام هندوانه بکارم!» و بعد، بیهوا میخندید؛ از همان خندههای بلند و رها، شیرین و بیتکلف، مثل هندوانههای رسیدهی تابستان. اما میدانستم که موضوع جدی بود.
مای را اولینبار در مدرسهی زارکو دیده بودم. ما در کلاسهای شبانهی زبان پرتغالی با هم آشنا شده بودیم. در همان نگاه اول فهمیده بودم که اهل چین است؛ کار سختی هم نبود. چشمان بادامی، پوست روشن و موهای لَخت و سیاهش که همیشه نرم و مرتب بود، این را آشکار میکرد. معمولاً دیر به کلاس میرسید؛ کارش سنگین بود و باید پس از پایان روز کاری خودش را با عجله به کلاس میرساند. با این حال، بیهیچ شکایتی، با تمرکز کامل درس را دنبال میکرد. گاهی هم کنار معلم میایستاد و در آموزش تلفظها کمک میکرد. بعدها فهمیده بودم که استاد زبان چینی در دانشگاه پورتو بوده است.
مای رفت سر قرار، و مرا بالای پل شهر چاوز پیاده کرد؛ همان پلی که مردم میگفتند از زمان رومیها مانده بود. پلی سنگی، محکم، با دوازده طاقِ بلند و کشیده. روی پل که راه میرفتم، حس میکردم قدم روی تاریخ میگذارم. هر سنگ، انگار قصهای از قرنها پیش را با خود حمل میکرد. پل سنگی چاوز، مانند رشتهای که به گذشته وصل بود، قرنها بر رودخانه استوار مانده بود و شاهد لشکرهایی بود که از اینجا عبور کرده بودند، دلدادههایی که وعدهی دیدارشان درست وسط همین پل بوده، همانجا که از هم خواستگاری کرده بودند و پیمان مقدس زندگیشان را بسته بودند.
خانمی میانسال از مغازه بیرون آمد، پاکت کاغذیای پر از فولیادا در دست داشت. نگاهم کرد و پرسید: «اولین باره اومدی چاوز؟»

پاسخی بگذارید