فقط یک خبر کافی بود تا چمدانم را دست بگیرم و راه بیفتم.
خبر رسید که آناهیتا دارد به اسپانیا میآید تا آنجا به همراه پسرش و عروسش چند روزی را در سویل بگذراند و سپس با آنها به هلند رود. اصلاً فکر کردن لازم نبود. هر طور، و به هر قیمتی که بود، باید آناهیتا را میدیدم. تصمیمم را گرفتم و گفتم دو روز در سویل را من هم به جمع آنان خواهم پیوست. باید دلهایمان را خالی میکردیم؛ اشکهایی را که ماه ها نریخته مانده بودند، با هم میریختیم، حرفهای نگفته را میگفتیم، و بغضهایی که در گلو مانده بود و سکوتی که فقط دو دوست قدیمی معنایش را میفهمند، باید بالاخره شکسته میشد.
از فرودگاه با اتوبوس خودم را به مرکز شهر رساندم. در ایستگاه گرم، منتظر اتوبوس بعدی بودم که تلفنم زنگ خورد:
– کجایی؟
– تو راهم… شما رسیدهاید؟
– بله. بچه ها مرا گذاشتند اینجا. در لابی هتل منتظرت میمانم.
قرار بود دوست دوران کودکیام را پس از پنج سال ببینم. او از اورلاندو میآمد. از جایی دور و گرم، با درختهای نخل و خانههای رنگی.
هم هیجان داشتم، هم دلهره. دلتنگی پنجساله چیزی نیست که راحت با یک بغل از بین برود… آن هم حالا که چنین داغی در دلش بود. در دل هر دوی ما. نمیدانستم چگونه باید با او روبهرو شوم. او به تازگی همسرش، محمود عزیز را از دست داده بود… دوستیمان از آن ریشهدارها بود؛ از آنهایی که زمان نمیسایدشان، فقط عمقشان را بیشتر میکند.
به هتل که رسیدم، پاهایم سست شده بودند. نمیتوانستم چگونه با او روبهرو شوم. چند ثانیه فقط یکدیگر را نگاه کردیم، گرد ایام بر چهره اش نشسته بود. مثل همیشه، در آغوش هم افتادیم؛ بیواژه، بیمرز، دلمان را خالی کردیم. نه از غم گفتیم، نه از سالهایی که گذشت. گذاشتیم اشکها بگویند آنچه زبان از گفتنش عاجز بود.
روبهروی هم نشستیم، با چشمانی که خیلی چیزها را بیواژه گویا بودند. غم او، غم من هم بود. نه فقط چون از دوران کودکی با هم همبازی بودیم و جایگاه خاصی در قلب من داشت، بلکه به این دلیل که محمود را هم از نزدیک میشناختم. آن ها دوستان بی نظیری بودند که خوب حرف هم را می فهمیدیم. و گاه هر سه با هم ساعتها بیدلیل و یا با دلیل با هم به موضوعات مختلف میخندیدیم. و من نمیدانستم اکنون در این شرایط سخت که دوباره همدیگر را می دیدیم و یکی از ما نیست، چه باید بگویم؟
بگویم دلم برایت تنگ شده؟
یا بگویم میدانم درد میکشی و کاش میتوانستم کاری کنم؟
یا فقط در آغوشش بگیرم، بیکلام، و بگذارم اشکهایمان بگویند که هنوز این دوستی زنده است، محکم است، حتی اگر یکی از ما کم شده باشد…
آن دو یک دل بودند، و شادی، انگار زبان مشترکشان بود. خنداندن، برایشان فقط تفریح نبود. هنری بود برای سبک کردن بار دنیا، و یا برای مهار کردن رنجهایی که شاید اگر به شوخی نمیگرفتند، طاقت نمیآوردند.
آناهیتا گفت: «میدانی، حتی آن روز آخر… همان صبح لعنتی که از خانه رفتیم سمت بیمارستان، تو راه برگشت رو به من کرد و گفت، تو میدانی چرا ضربان قلب من از کنترل خارج شده و اینهمه میزند؟ برای اینکه هنوز وقتی نگاهت میکنم، دلشورهی اولین قرارم را دارم.»
لبخند تلخی زد و ادامه داد: «همانجا فهمیدم که این بار فرق دارد… در واقع محمود دارد با من وداع میکند.»
من فقط گوش دادم. چه میتوانستم بگویم؟ روبهرویم دو چشم نشسته بود که عمری خندیده بودند، و حالا، میان سکوت و اشک، به دنبال خاطراتی در گذشته میگشتند.
لابی خلوت هتل، نور گرم و طلایی خورشید بعدازظهر را از پنجرههای بلندش به درون میکشید. چند مهمان در سکوت نشسته بودند و چندی هم به صفحهی گوشیهای همراهشان نگاه میکردند. و درست آنجا، گوشهی لابی، پیانویی براق و سیاه خودنمایی می کرد؛ انگار کسی را دعوت می کند که دستی مهربان به او بکشد. ناگهان، آناهیتا بیآنکه چیزی بگوید، آرام برخاست و بهسوی پیانو رفت.
هیجان زده بودم گویی اتفاقی در شرف وقوع است. پشت صندلی پیانو نشست، دستهای ظریفش را روی کلاویهها گذاشت، مکثی کرد، چشمانش را بست، و بعد…
آوای آشنای «سنگ خارا» آرام در فضا پیچید.
قلبم فرو ریخت.
چه کسی باور میکرد در دل هتلی در سویل ملودی آهنگی ایرانی از مرضیه شنیده شود؟ چشمم را از او برنداشتم. انگار زمان ایستاده بود و فقط صدای پیانو جریان داشت؛ صدایی پر از دلتنگی، پر از خاطره و زیبایی. وقتی آخرین نت در سکوت فرو نشست، او با نگاهی که هنوز در گذشتهای دور غرق بود، از پشت پیانو برخاست.
کنارم که نشست، گفتم: «آناهیتا، تو یک نابغهای! کی توانستی پیانو را یاد بگیری؟ و آن هم این آهنگ را؟»
ما هر دو خیلی زود ازدواج کرده و بچهدار شده بودیم. و تقریباً تمام دوران جوانیمان به رسیدگی به امور خانه و خانواده گذشته بود. البته اهل تلاش بودیم و در این میان، بهسختی توانستیم درسمان را در دانشگاه تمام کنیم. اما نمیدانستم او پیانو را اینچنین ماهرانه مینوازد.
آرام گفت: «یادت نیست زمانی که بچهها را به کلاس پیانو میبردم؟ من در واقع ساعتهایی که پشت در کلاس مینشستم، با دقت به حرف های استاد گوش میدادم. و شبها همراه بچهها نت خوانی می کردم تا آنها تشویق شوند و درس ها را تمرین کنند. اینچنین بود که با این ساز از پشت در بسته آشتا شدم… بعد از رفتن بچهها از خانه که وظایف من سبکتر شد، فکر کردم سرانجام نوبت من رسیده است. شروع به تمرین جدی کردم؛ در واقع بعد از پنجاهسالگی!»
خندید و ادامه داد: «با تلاش و سماجت فراوان این آهنگ را تمرین کردم. محمود عاشق این قطعه بود. یادش گرفتم تا با نواختنش هم دلش را بیشتر به دست بیاورم، هم رضایتش را برای یادگیری پیانو.»
دستم بیاختیار روی دستش نشست، هیچ حرفی برای آن لحظه کافی نبود. به راه افتادیم در خیابان های زیبای شهرِ سویل که با تمام شور و موسیقی و رقص هایش انگار خودش را برای ما آرام کرده بود. با بوی درختان نارنج و پرتقال در کوچههای سنگفرش، با موسیقی زندهی فلامینگو و در آفتابی که روی موهای سفید شقیقههایش برق میزد.
شوخی بین ما بود او که میگفت: «کسانی که فکر نمیکنند، موهایشان سفید نمیشود!!!» اما حالا من به وضوح سفیدی موهایش را میدیدم و خطوطی که دور چشمانش چنگ انداخته بودند. داستان مهاجرت همیشه آنطور که فکر میکنی پیش نمیرود. اما برای آدمهای پرتلاش و پرهمت، راهها باز هستند. و او تمام سعی اش را کرد که با همان اندک زبان انگلیسی که می دانست کار پیدا کند و وارد جامعه کاری آمریکا شود. دخترش پیشتر لاتاری آمریکا را برنده شده بود، و پس از پنج سال، توانست برای پدر و مادرش هم اقدام کند. آنها تازه دورهی اقامتشان را میگذراندند و تازه داشت اوضاع سرو سامانی می گرفت. داشتند به داستان مهاجرت به آمریکا و بودن کنار دخترشان عادت می کردند که ناگهان بانگی ناخوشایند برخاست و روزش را چون شبی سیاه و تار کرد.
انسان در کشور بیگانه همواره دچار احساسات گوناگون میشود. گاهی از خودش میپرسد که آیا راه درست را رفته است یا غلط؟ گاهی دلتنگ بوی اطلسیهای ایرانی میشود، یا نان سنگک، یا نوازش نگاه برادر و خواهر. و گاه اتفاقاتی در کنار همه آم دلتنگی ها غمی اینچنین ناگهانی همه رویاهای شیرین را خاکستر می کند.
در عین حال بازگشت به وطن هم چیزی را تغییر نمی دهد. در واقع هر بار که باز میگردی کمتر و کمتر نشانی از گذشته ات میبینی. تفاوت های سبک و سیاق زندگی نگرش را آنچنان تغییر می دهد که در واقع نه آنجا کامل هستیم و نه اینجا. و در هر دو مکان ما در حاشیه قرار می گیریم. و حالا اگر در همین دیار، ناگهان تنها شوی و شریک زندگیات را از دست بدهی، احساس میکنی سنگ زیر پایت هم لق شده است.
خوشبختانه، آناهیتا زنی باهوش و توانمند است. خیلی زود توانست با مهارت فوقالعادهاش در ارتباطات اجتماعی و در واقع شادی بخشیدن به دیگران، نه تنها جایگاه کاریاش را محکم کند، بلکه کلی دوست جدید هم پیدا کرد. او پس از سه سال کار در کمپانی، به عنوان یکی از کارمندان نمونه معرفی شد. با توجه به سنش، و اینکه این نخستین شغل رسمی او بود، حقیقتاً دستاوردی شگفتانگیز به حساب میآمد.
همان طور که آرام به سمت مرکز شهر راه می رفتیم گفت :«اینجا هر گوشهاش قصه دارد… میدان اسپانیا را دیدهای؟ آن نیمدایره بزرگ با کاشیهای آبی و نارنجیاش، انگار تاریخ اندلس را در آغوش گرفته. وقتی برای اولینبار پا گذاشتم آنجا، حس کردم وارد صحنهی یک نمایش شدهام. آب در جویبارها میرقصید، صدای اسبها میآمد، و نوازندگان خیابانی، موسیقی فلامینکو را در هوا میپراکندند.»
مکثی کرد و بعد با لبخندی کمرنگ ادامه داد: «و آن کلیسای جامع عظیم… همان که بر فرازش برج “خیـرالدا” ایستاده است. وقتی از پلههایش بالا رفتم و همهی شهر زیر پایم پهن شد، برای لحظهای یاد محمود کردم؛ گفت کاش بود و این منظره را میدید.»
محمود در جوانی به بیماری قلبی دچار شده بود و می دانست فرصت زیادی برای زندگی ندارد. و به همین دلیل شاید نگاهش به زندگی عمیق تر بود. براین باور بود که باید در حال زندگی کرد و از هر لحظه آن لذت برد. زندگی همین حالا و اکنون است. معلمی را برگزیده بود و از هر لحظهی آموزش لذت میبرد، چرا که میدید بسیاری از نبوغ و استعدادها زیر دستان او شکوفا میشوند.
در کوچههای باریک محلهی سانتا کروز بوی یاس و پرتقال، دیوارهای سفید و پنجرههای پر از گلدان، همهچیز دست به دست هم داده بودند تا خاطره آن روز را برایمان کامل و ماندگار کنند. همانطور که زیر درختان راه می رفتیم دوباره شد همان آناهیتایی که من می شناختم. همان که همیشه میگفت خوششانسترین آدم روی زمین است.
میگفت کائنات با او رفیق هستند. هر جا میرود، راه براش باز می شود، بارها در قرعه کشی های مختلف بخت یارش بوده است. و معتقد بود که من درست برخلاف او کم شانس هستم !!!!. کما اینکه دخترش همان سال اول که فرم لاتاری را پر کرده بود برنده شد و اما من حدود سی سال فرم پر کرده ام و هرگز اسمم در نیامد.
او به راستی معتقد بود که بخت با من یار نیست و این موضوع شده بود بهانه خنده های ما. اما اینبار… اینبار که میخواست من را ببیند، همهچیز فرق کرد.
رو به من کرد و با همان لحن شوخ و در عین حال جدی شروع کرد به گفتن داستان سفرش تا ایجا…
*****
چقدر بلا تو این سفر سرم اومد! بهت گفته بودم که احتیاج به یه سفر دارم تا کمی آرامش پیدا کنم. اما نمی دانی در این مسیر چقدر بلا سرم اومد فکر میکنم این همه مصیبت و بلا همش تقصیر توئه! چون تو همراه سفرم به اسپانیا شدی شانس از شانه های من پرکشید!
اول پروازم با پنج ساعت تأخیر روبرو شد. پس از آن همه معطلی، اعلام کردند پرواز انجام نمی شود. بلیطم را باطل کردم و از نو گرفتم؛ اینبار از مسیر پاریس. فکر کردم دور بزنم بهتره تا بمونم وسط هیچجا! وقتی از دستگاه چک عبور میکردم، مأمور بازرسی همهی سوغاتیهام رو – عطرها، کرمها، اون هدیهی خاصی که برای تو گرفته بودم – یکییکی برداشت و بیرحمانه انداخت توی سطل آشغال. جلوی چشم خودم.
نگاش میکردم میگفتم بابا اون هدیه است ! اون یکی واسه دوست خاصمه! اما انگار داشت آشغال خشک تفکیک میکرد!
سوار هواپیما شدیم.
همه که نشستند هواپیما نیم ساعت تاخیر کرد و سپس اعلام کردند به علت بارندگی هواپیما کثیف شده باید منتظر بمانید تا با دستگاه هواپیما را بشویند. اول هواپیما را شستند و بعد اعلام کردند هواپیما نقص فنی دارد همه پیاده شوند.
ای داد بی داد. این همه اتفاقات عجیب و غریب.
پیاده شدیم و سوار هواپیمای دیگری شدیم. این بار صندلیام ردیف اول بود. نشستم و گفتم ایول! شاید شانس برگشته. چه جای خوبی راحت پایم را دراز می کنم و خستگی انتظار طولانی تمام می شود. تا اومدم بشینم، دیدم یه آقا با یه سگ غولپیکر نشست کنارم. سگ که چه عرض کنم… یه چیزی بین گرگ و شیر! درست زیر پام لم داده بود. سرش را اززیر صندلی کناری من بیرون آورده بود!
تو که میدونی من فوبیای سگ دارم. فوبیا! یعنی ترس خالص.
هر دفعه سگه سرش رو از زیر صندلی میکرد بیرون، یه «هوووووم» میکرد و من یه سال از عمرم کم میشد! حالا بماند که یک بار دماغش خورد به پایم و نزدیک بود جیغ بزنم وسط هواپیما!
موضوع به اینجا ختم نمیشه، کاش فقط همین بود. اون پرواز سگدار که تموم شد، گفتم حالا پرواز دومم از پاریس به اسپانیا آرومه. دیگه خستگی درمیکنم، یه چرتی میزنم، یه قهوهای میخورم… خلاصه خودمو میسپرم به آسمون.
ولی اینبار یه خانوم همسفرم شد که… فقط دعا میخوند! کل مسیر. بلند بلند. نه زیر لب، نه تو دلش… انگار که توی مراسم دعا دستهجمعی نشسته. اصلاً یه جوری میخوند که انگار مسئول حفظ جان کل هواپیما بود. هر چی چشمهامو میبستم، خوابم نمی برد. پلک میزدم، اما میدیدم او هنوز داره بلند بلند دعا میخونه. منم با اون خستگی از شب قبل… خواب به چشمهام نیومد.
تازه آخرش هم گفت: «خیلی سفر خوب و آرامی بود، نه؟»
و من فقط داشتم به یه بالش فکر میکردم که سرم رو بذارم روش! تو بگو این همه بلا از کجا برای من نازل شد؟ اون از عطرها که مثل قربانی تقدیم سطل آشغال شد، اون از سگه، اینم از خانومِ دعاکننده…
اگه یه پرواز دیگه هم بود، بعید نبود کنارم یه طوطی ناطق بشینه و تا آخر مسیر شعر حافظ بخونه. دفعه آخرم هست که با تو قرار می گذارم!!!!!
*****
و بعد، زد زیر خنده. من هم با چشمهایی پر از اشکِ خنده، دستش را گرفتم و گفتم: «اگه اینا همهش به خاطر دیدن من بود، پس حسابی ارزشش را دارم!»
او هم در جواب گفت: «خیلی، ولی دفعهی بعد یا تو میای دیدن من یا من پیاده و یا با الاغ میام دیدنت. اما دفعه آخرم است که با تو قرار سفر می گذارم.» و دوباره زدیم زیر خنده.
دو روز بودنمان مثل برق و باد گذشت.
روز آخر، در خیابانی پر از درختان نارنج، زیر آفتاب طلایی، قدم میزدیم. به هتل که برگشتیم من به رسم ایرانی خودمان روسری ای برایش آورده بودم به او دادم تا او را از لباس سیاه در بیاورم و او هم هدیه به من یک عطر کوچک و یک جعبه کوچک سبز، کرم چشم، داد و گفت تنها چیزی از زیر دست مامور فرودگاه جان سالم بدر برده است.
با کمک هم چند نارنج از درخت چیدیم. میخواستم سوغات برای دخترانم بیاورم، و به دوستانم نشان بدهم نارنج را. در پورتو، تا به حال نارنج ندیده بودم! چمدان از بار نارنجها سنگین شده بود، اما ناراحت به نظر نمیرسید.
به خانه که رسیدم و چمدان را باز کردم، هدیه آناهیتا، قوطی سبزکرم را برداشتم تا کمی دور چشمم را مرطوب کنم. با کمال تعجب دیدم جعبه خالی است! در واقع مأمور فرودگاه، کرم داخلش را بیرون کشیده و جعبه خالی را به آناهیتا داده بود. هیچ کداممان هم متوجه نشده بودیم.
عکس قوطی خالی را برایش فرستادم و نوشتم: «از هدیهات متشکرم! قوطی خالیست… این هم از هدیه تو!» و ایموجی خنده فرستادم برایش.
خلاصه، این هم شد خاطره دیگری از دیدار دو دوست قدیمی.
چند روز بعد سبزیپلو با ماهی درست کردم و رویش آب نارنج چکاندم به یاد ایران خودمان. دانههای نارنج را هم دو روز در آب خیساندم، روز سوم بهدقت شستم تا حالت لزجشان برود و آنها را در گلدان کوچکی روی بالکن گذاشتم.
چند هفته بعد، با خوشحالی دیدم برگ سبزی سر از خاک بیرون آورده است.
عجب هوایی دارد این شهر! سنگ هم که بکاری، رشد میکند…
بیصبرانه منتظرم روزی نارنج من هم میوه بدهد، و یک سبد پر از نارنج برای آناهیتا بفرستم… و البته با یک کرم دور چشم که واقعاً داخل قوطی اش باشد!

پاسخی بگذارید