-
فصل دوم: دونا لیندا و خروس بارسلوش

قطار آرام از ایستگاه پورتو دور می شد. پشت پنجره نشسته بودم و چمدانم، روبهرو، بیصدا به صندلی تکیه داده بود. دشتهای سبز وخانه های روستایی با سقفهای قرمز و نارنجی، مثل نقاشیهای ساد و بی ریا کودکیام، از جلو چشمانم میگذشتند. بی صبرانه منتظر دیدار دونا لیندا و گردش در شهر بارسلوش بودم. سفر… به خواندن ادامه دهید
-
فصل اول: شمعدانی

چمدانم نیمهپر وسط اتاق ایستاده بود؛ مثل قلبی که نیمی بیقرار رفتن است و نیمی دیگر در بند ماندن. سالها با من سفر کرده بود، از راههای کوتاه و بلند، از خانههایی که رد نفسهایم هنوز بر دیوار هایشان مانده است.تا مکان هایی که تنها مدتی کوتاه در آنها در آن اقامت داشتم. این بار… به خواندن ادامه دهید
-
مقدمه

در بالکنِ کوچکِ تنهایی ام ، که به اندازهی دنیا جا دارد، گلدانِ شمعدانیِ ایران نشسته است؛که بزرگترین رازها را در دل دارد. رازهایی ؛ از دلتنگیهایی که شبها آرام به اشک بدل میشوند، و شادیهایی که بیهوا در نور صبح میشکفند. در لابهلای برگهایش، داستانهایی از مهاجرت جا مانده است؛ از زندگیهایی دور، از… به خواندن ادامه دهید