-
نان و نفت، تلخ طنز
نان و نفت امروز، بیخیال سیاست، یه سؤال تو ذهنم افتاد: موضوع چیه واقعاً؟ چرا همهچیز قاطیپاطی شده؟ چرا هیچچیز سر جای خودش نیست؟ صبح، شاد و سرحال، رفتم یه لقمه نون و پنیر بخورم. سر پاکت پنیر رو باز کردم، یهو یه بوی گند ازش بلند شد. خیلی تعجب کردم! همین دیروز خریده بودمش. به خواندن ادامه دهید
-
فصل ده: پایان

هنوز گلهای شمعدانی جان و رنگ نگرفتهاند و چمدانم، در گوشه ای زیر پله ها کز کرده، که یکبار دیگر باید راهی شوم. راهی راه دیگر با چمدانی نیمه پر. هوا گرم و خفه کننده است، علاوه بر دود ، غبار هم آسمان شهر را پوشانده است. این سفر سخت و متفاوت بود. دو ماهی به خواندن ادامه دهید
-
فصل نه: فرار

چند روزی از حملات گذشته بود. هر روز، صدای انفجارها شدیدتر و نزدیکتر میشد و شمار کشتهها بیشتر. اول، فقط تیترهای خبری بود و تصاویر تار و لرزان. اما کمکم، صدای انفجارها و نگرانی ها از اخبار رسمی پخش میشد و حرفوحدیثها، دیگر فقط شایعه نبودند، هشدار بودند. همهچیز، بوی رفتن گرفته بود. همه به به خواندن ادامه دهید
-
فصل هشت: بازگشت

هر کاری ارزش انجام دادن دارد اگر روح انسان بزرگ باشد. tudo vale a pena se a alma não é pequeno فرناندو پسوا چمدانم را بستم؛ با کمی سرو سوغاتهای پرتغالی چند بسته شیرینی پاستل دِ ناتا، و مجسمههای یادگاری از خروس پرتغال. خروس پرتغال، با رنگهای قرمز و زرد و آبی ایستاده در چمدان به خواندن ادامه دهید
-
فصل هفت: وین و دیدار تارا

چمدانم را می بندم و این شعر ناخوداگاه در ذهنم مرور می شود: باید امشب چمدانی را که به اندازه تنهایی من جا دارد، بردارم و به سمتی بروم که درختان حماسی پیداست،……. «سهراب سپهری » این شعر و اشعار بسیار زیاد دیگری را از خواهرم یاد گرفته ام. همیشه مرا تشویق به خواندن و به خواندن ادامه دهید
-
فصل ششم: امیلیا و کارلوس

قرار بود با امیلیا و کارلوس، از پورتو راهی اسپانیا شویم. پر از هیجان بودم و داشتم وارد فرهنگ و مراسم جشن دوستان تازه ام می شدم. چقدر غریبه نوازند این دوستان تازه. مرا به مادرید دعوت کردند و با ماشین خودشان پی من آمدند. وسایل ضروری را در چمدان چیده بودم همراه با کمی به خواندن ادامه دهید
-
فصل پنجم: سویل و دیدار آناهیتا

فقط یک خبر کافی بود تا چمدانم را دست بگیرم و راه بیفتم. خبر رسید که آناهیتا دارد به اسپانیا میآید تا آنجا به همراه پسرش و عروسش چند روزی را در سویل بگذراند و سپس با آنها به هلند رود. اصلاً فکر کردن لازم نبود. هر طور، و به هر قیمتی که بود، باید به خواندن ادامه دهید
-
فصل چهارم: پیندلو

تازه از چاوز برگشته بودم که دعوتنامهای رسید: برای شرکت در یک جشن ازدواج دوباره. در کمال تعجب و با هیجان دعوت را پذیرفتم . ازدواج دوباره!!! مسیر کوتاه بود و آسان. فکر کردم مراسم مانند عروسیهای پرزرق و برق است؛ پر از مهمان، نور، موسیقی و تجملات. لباس گیپور قرمز، کفشهای پاشنه بلند، و به خواندن ادامه دهید
-
فصل سوم: هندوانههای شیرین مای

سهشنبهها روز ما است؛ یکی از روزهای خوبی که من و مای و گوشتاوو کلاس زبان پرتغالی داریم. کنارهم کتاب های پرتغالی را باز و تمرین می کنیم. گشتاوو، دوست ارزشمند پرتغالیمان، نقش معلم را دارد و سعی میکند همه چیز را به ما به طور طبیعی یاد دهد: زبان، ریزهکاریهای فرهنگی، آداب و رسوم، به خواندن ادامه دهید
-
فصل دوم: دونا لیندا و خروس بارسلوش

قطار آرام از ایستگاه پورتو دور می شد. پشت پنجره نشسته بودم و چمدانم، روبهرو، بیصدا به صندلی تکیه داده بود. دشتهای سبز وخانه های روستایی با سقفهای قرمز و نارنجی، مثل نقاشیهای ساد و بی ریا کودکیام، از جلو چشمانم میگذشتند. با خودم فکر میکردم گردش در شهر بارسلوش با دونا لیندا چه حالوهوایی به خواندن ادامه دهید